تبليغاتX
معبود http://webstats.motigo.com/showtag/?COUNTKEY=AEOFIAlP2pUDLRL1kkPhhIjb6ozw&URL=http%3A%2F%2Fseven777.blogfa.com%2F&TITLE=%26%231605%3B%26%231593%3B%26%231576%3B%26%231608%3B%26%231583%3B

بازم توقیف نه این دفعه خبر رسید که لغو امتیاز شده.........

 

اول گفتند یه شوخیه اس ام اسیه اما یک ساعت بعد آقای ابراهیمی زنگ زد و خبر

 

داد که تهران امروز لغو امتیاز شده،یعنی دیگه تموم شد! دیگه امیدی نیست....

 

بازم باید مثل آدمای خونه به دوش بارمونو برداریم و بریم جای دیگه وای که چقدر ما

 

بدبختیم.............

 

خب تهران امروز هم باید عقده های ۲ساله خودشو خالی می کرد!!!

 

البته خیلی ها می گن سیاست خودشون بوده اما ما که چیزی نفهمیدیم فقط اینو

 

میدونیم که ما خبرنگارا همیشه قربانی بازی سیاست هستیم.

 

اما باید بگم تهران امروز و فضای روزنامه رو دوست داشتم و دارم و یکی از بهترین

 

دوره های کاریم را در این روزنامه گذراندم سرویس حوادث دبیرم و بچه های گروه را

 

دوست دارم

 

باید بگم که کلی برای صفحه حوادث زحمت می کشیدیم اگر چه امکاناتمون از

 

 روزنامه های دیگه کمتر بوداما همیشه گوی سبقت را از دیگر همکاران حوادثی

 

می ربودیم

اما چی بگم اینجا ایرانه وباید جوهر قلم ها حقیقت را پنهان کنند

 

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در یکشنبه 2 تیر1387 و ساعت 22:23 |

 

  عدد هفت در اكثر آئين ها و كشورها عدد سعادت و بركت شمرده مى شود و ريشه آن را مى توان در آئين

 

و اعتقادات مذهبى يافت، مانند: آفرينش زمين و آسمان در هفت روز.

 

در كتب مقدس اين عدد زياد تكرار شده و تا سال ۱۸۰۰ ميلادى كه تنها هفت سياره در منظومه شمسى

 

شناخته شده بود، به اين عدد توجه خاصى مى شد. رياضيدانان يونانى اين عدد را به عنوان بهترين عدد

 

معرفى كرده اند.

 

در بعضى از فرهنگ ها، كفش دوزك نماد خو شبختى و شانس است زيرا هفت نقطه سياه بر بدن كفش دوزك

 

ديده مى شود.

 

در طول تاريخ ايران از عدد هفت به عنوان نماد و جوهره از خودگذشتگى، شفقت، پاكى، روشنايى و معنويت

 

 ياد شده است و رياضيدانان معتقد بوده اند كه عدد هفت چون از جمع شدن اعداد سه و چهار به دست

 

مى آيد به علت شكل هندسى مثلث و مربع كه اشكالى همگن و كامل هستند، نمايانگر كمال است.

 

در باورهاى عاميانه نيز از اين عدد در معناى اغراق زياد استفاده شده و مى شود مثل: هفت قلم آرايش

 

كردن، هفت خوان، هفت كفن پوساندن و.... 

 

در فرهنگ هاى دينى نيز از اين عدد به كرات استفاده شده است مثل هفت معجزه از ۳۳ معجزه مسيح، هفت

 

غسل تعميد، هفت روح پليد، هفت شادى، هفت سين، هفت دريا، هفت اقليم و ... 

 

در تاريخ اساطير نيز اهورا مزدا هفت صفت دارد، عجايب هفت گانه بارگاه خسرو پرويز ، هفت نوع خط كه

 

 اهريمن آن را پنهان كرد و ...

 

در ادبيات ايران شاعران و نويسندگان توجه خاصى به اين عدد داشته اند.

 

به همين علت آثارى با نام هفت خوان رستم، هفت پيكر، هفت شهر عشق و...در ادبيات ايران ماندگار شده است.

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در شنبه 1 تیر1387 و ساعت 16:55 |

 

باستان شناسان در اردن می‌گویند بقایای آنچه را که آنها قدیمی ترین کلیسای جهان می‌نامند یافته اند.

 

قدمت این غار زیرزمینی به نیمه های قرن اول میلادی باز می گردد. این غار زیر کلیسای قدیمی سنت

 

گئورگ در شهر رهاب در شمال این کشور، در نزدیکی مرز با سوریه پیدا شده است.

 

 قدمت کلیسای گتورگ مقدس که این بقایا در زیر آن کشف شده به قرن سوم میلادی باز می گردد.

 

باور عمومی بر این است که مسیحیان اولیه پس از آن که در بیت المقدس تحت تعقیب قرار گرفتند، به این منطقه فرار کردند.

 

باستان شناسان می گویند که در این غار، نشانه های آشکاری از تشریفات مذهبی مسیحیان اولیه دیده می شود.

 

باستان شناسان همچنین می گویند که از این محل هم به عنوان محلی برای پرستش و هم منزلگاه آوارگان

استفاده می شد.

 

گمان می رود که این افراد تا زمانی که امپراتوری روم، مسیحیت را به عنوان دین رسمی معرفی کرد،

 

 در این محل زندگی کرده اند.

 

محققان می گویند که تا کنون قدیمی ترین کلیسای کشف شده در جهان به سده سوم میلادی بر می گشت.

 

عبدالقادر الحسین، سرپرست مرکز مطالعات باستان شناسی رهاب می گوید "تیم باستان شناسان موفق

 

   شده اند تا بقایای اولین کلیسای دنیا را که مربوط به سال های 33 تا 70 میلادی است، کشف کنند."

 

او افزود "ما مدارک و شواهدی در اختیار داریم که نشان می دهد این کلیسا، پناهگاه مسیحیان اولیه، شامل

 

 هفتادهوادار مسیح بوده است."

 

از این افراد در موزائیکی با عنوان "هفتاد محبوب خدا" نام برده شده است.

 

معاون اسقف کلیسای ارتودکس یونان کشف این بقایا را برای مسییحان دنیا بسیار مهم خوانده است.

 

در شهر رهاب حدود سی کلیسا وجود دارد و برخی باستان شناسان می گویند که عیسی مسیح و مادرش،

 

 حضرت مریم از این شهر رد شده اند.

 

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در چهارشنبه 22 خرداد1387 و ساعت 16:23 |
زندگی عجیبه...

زندگی عجیبه چون تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه.....

زندگی عجیبه چون تا نخوای بری کسی نمیگه بمون....

زندگی عجیبه چون تا نری کسی قدرتو  نمی دونه.....

و تا نمیری کسی نمی بخشتت..................

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 و ساعت 17:11 |

 

*روزي که راهي اين دنيا مي کرديم ، سيل باراني بود که از چشمهايم جاري بود ، تو مرا از بهشت خودت

 

مي‌راندي و من بي‌تابانه اميدوار بودم که در آخرين لحظه از اين جدايي صرفنظرکني.

  

 *آرام نزديک شدي.دستانت را دور بدن کوچکم حلقه کردي.شاد شدم .گمانم اين بود که نمي‌تواني از من دور

 

 بماني . گمان مي‌کردم قصد داري باز هم در آغوشم بگيري.

 

*دستانت را محکم دور بدنم پپچيدي.صورتت را نزديک کردي.بوسه‌اي کوچک بر روي گونه‌هايم

 

کاشتي.اشکهايم سرازير شد.دانستم که رفتني‌ام.

 

 *درست در همان لحظه بود که لبهايت را به گوشهايم نزديک کردي.آرام در گوشهايم زمزمه کردي:فراموش

 

 نکن که دوستت دارم .فراموش نکن که محبتم را هرگز از تو دريغ نخواهم کرد . فراموش نکن که خيلي زود

 

 بازمي‌گردي.فراموش نکن که هر گاه دلت برايم تنگ شد تنها صدايم کني، من هميشه همراهتم.

 

*بعد به من گفتی جائی که می ری مردمی داره که می شکننت، نکنه غصه بخوری من همه جا همراهتم

 

تو تنها نیستی، تو کوله بارت عشق می زارم که بگذری، قلب می زارم تا جا بدی، اشک می زارم که

 

همراهیت کنه و مرگ که بدونی برمی گردی پیشم..

 

 

 *و من بی صبرانه انتظار  روزی را می کشم که دستانت را دور بدنم حلقه کني و تنها زمزمه کني:

 

                                                تو بازگشتي نزد خودم.

 

 

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 18:21 |
 عمر سال ۸۶ با تمام تلخی وشیرینی هایش به پایان رسید گرچه ۳ماهه آخر سال قشنگترین روزهای

زندگیم بود ولی دوست داشتم زودتر سال ۸۷ برسه. با تاخیر سال نو وبهار دیگر را به همه تبریک میگم

امیدوارم سال ۸۷ سال آزادی برای همه و سرزمینم باشه!

تعطیلات عید فقط ۳،۴ روز تهران بودم که فقط به عید دیدنی و مهمون بازی گذشت. باید اعتراف کنم که

عید فراموش نشدنی داشتم و دلم نمی خواست تعطیلات تموم بشه...

بهر حال  روز ۱۶ فروردین نخستین روز کاری ما در سال جدید بود. امیدوارم برای من  این ضرب المثل

درست باشه که میگن سالی که نیکوست از بهارش پیداست...

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در سه شنبه 20 فروردین1387 و ساعت 9:51 |
مقدمات سفر یک روزه فراهم شد.

درست زمانیکه یکی از دوستانم با

من تماس گرفت وپیشنهاد داد که

تعطیلات بریم شمال.

می خواستم تعطیلات ۳روزه خونه

باشم و استراحت کنم اما رفتن به

شمال هم پیشنهاد بدی نبود.

یکی از بهترین سفرها بود وخیلی

خوش گذشت از همه مهمتر ۳روز

ازدود و ترافیک دور بودم. آب و هوا

بسیار عالی بود. بعد از تمام

خستگی های کاری ۳روز از مسافرت

با دوستانم لذت بردم و....

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در دوشنبه 20 اسفند1386 و ساعت 17:19 |

برنامه نود قسمتي «خودموني» در شبكه تهران

 

خبرگزاري فارس: برنامه نود قسمتي «خودموني» با بيان موانع توسعه فرهنگي ايران،از شبكه تهران پخش مي‌شود.

  

 

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از روابط عمومي شبكه تهران، «خودموني» عنوان برنامه‌اي 70 دقيقه‌اي است كه از روز ۱اسفند ماه هر شب ساعت 22 به جز روزهاي يكشنبه و چهار شنبه از شبكه تهران پخش مي‌شود.

بنابر اين گزارش،اين برنامه با اجراي نسرين مقانلو و اردلان شجاع كاوه با شيوه‌اي متفاوت به بيان موانع توسعه فرهنگي ايرانيان مي‌پردازد.

برنامه «خودموني»، گپ و گفتي دوستانه و خودماني با ارائه موضوعات و معضلات جدي اجتماعي است و فاز

 اول آن در 90 قسمت پخش خواهد شد و تا آخر خرداد ماه ادامه دارد.

انتخاب سكانس‌هايي از فيلم‌ها و سريال‌هاي ايراني مرتبط با موضوع، از جمله بخش‌هاي خودموني است.

فرشته ملك فرنود، گوينده راديو به عنوان هماهنگي و نريتور اين برنامه با محمد صدري تهيه كننده خودموني همكاري مي‌كند.

ديگر عوامل اين برنامه عبارتند از:كارگردان:ساسان پناهي، مجري طرح:امير احمدي، كارگردان بخش مستند: آراد حسن‌زاده، كارشناس بخش سينمايي:عليرضا همراز، تدوين:جواد مالمير، علي مشقدوست، آرش صالحي و سيدمصطفي كاظميني،گزارشگران:اردشير تفقد راد و الهه فراهاني.

سختی کار تلویزیون

۲ماه پیش ساسان پناهی کارگردان خودمونی بهم زنگ زد و از من خواست تا کار گزارشگری برنامه را انجام بدم با اینکه خیلی درگیر بودم اما با تهیه کننده قرارداد بستم و کار را شروع کردم. یک ماه سخت کار کردیم چون زمان کمی داشتیم.

خدا را شکر با اینکه اصلا تعطیلی واستراحت نداشتم  وکار روزنامه هم از طرف دیگر خستم می کرد اما وقتی ساعت ۱۰شب برنامه رو می بینم خستگی کاری یادم میره.

خوشحال میشم دوستان ،خودمونی رو ببینن ونظرشون رو درباره گزارشام بگن..

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در جمعه 10 اسفند1386 و ساعت 14:17 |
روزهای قشنگ برفی،خیابون های سفید پوش،پیاده روهای یخ زده،سرمایی که بی اختیار لرزه بر اندامت

میندازه و در کنار کسی قدم بزنی که در کنارش احساس گرما و آرامش کنی فارغ از تمام آشفتگی ها و

مشغولیت های روزمره، روزنامه،رفتن هرروزه به حوزه خبری،شنیدن صدای ضجه های مردم در راهروی

 دادگاه ها که دیگه قسمتی از زندگیت شده، شنیدن خبر فوت یک همکار که باورش سخته ،جویای احوال

دوستان که مرتب گله مندند چرا برای دیدن وزنگ زدن به  آنها وقت ندارم،امتحانای دانشگاه.......

و حالا تنها یک آرزو داری، بدون ترس قدم برداری   ترس از...

 

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 16:13 |

 

 

هرطور بود باید با او ازدواج می کرد چون نمی توانست بدون این دختر زندگی کند. وقتي براي

 اولين‌باربه خواستگاري مينا رفت، پدر مينا هزار شرط و شروط براي سعيد گذاشت و فقط به او

 مهلت داد تا بهكارهايش برسد. ولي دستش خالي بود هيچ‌كس را نداشت كه زير پر و بالش را

 بگيرد. ناگهان فكري بهسرش زد. يكي از اقوامش در خانه‌اي خدمتكار بود و هميشه از وضع

 مالي خوب صاحبخانه مي‌گفت. يكدفعه به ذهنش رسيد كه مي‌تواند از آنجا دزدي كند. شبانه

 به آن خانه رسيد تا صبح در آنجا سرك كشيدصبح زود ساكنان خانه سوار بر ماشين خود از

 خانه خارج شدند. چاره‌اي نداشت. براي رسيدن به دخترمورد علاقه‌اش بايد دستانش را به

 دزدي آلوده مي‌كرد. خيلي زود خودش را درون ساختمان ديد. كمدها را جست‌وجو كرد.

 مقداري پول و يك سرويس طلا پيدا كرده و آنها را برداشت. سپس به خانه دختر مورد

 علاقه‌اش رفت و به پدر مينا گفت من آماده‌ام مراسم عقدكنان را برگزار كنيم. پدر مينا با تعجب

 به او نگاه كرد سعيد تا ديروز آه در بساط نداشت. او چاره‌اي نداشت و بايد به قولش عمل

 مي‌كرد. سعيد كت و شلواري نو كه با پول‌هاي دزدي خريده بود پوشيد. از خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجيد. سعيد وقتيجعبه سرويس طلا را باز كرد تا در مقابل مهمانان به

 همسرش هديه بدهد، عمه مينا جيغ بلندي كشيد واز هوش رفت. سعيد و همه حاضران در

 مجلس عقدكنان به عمه مينا نگاه مي‌كردند. مهدي سرويس طلا را به گردن مينا انداخت. اما

 هنوز چند لحظه نگذشته بود كه پليس كنار سفره عقد دستبند سرد را به دستان تازه‌ داماد زد؛

 سعيد ندانسته از خانه عمه مینا دزدي كرده بود....

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در چهارشنبه 12 دی1386 و ساعت 17:9 |

گریه می کرد وتنش می لرزید. وقتی آن روز کذایی را تعریف می کرد به خاطر سادگیش خود را سرزنش

می کرد...

چند روز پیش در دادگاه کیفری دختر ۱۶ساله ای را دیدم که در دام یک جوان متجاوز گرفتار شده بود.

شرح ماجرای پرونده با کلی سانسور دیروز در تهران امروز چاپ شد.

این دختر می گفت: من مرتب چت می کنم ودوستای زیادی پیدا کردم.چند وقت پیش با یه پسری که

خودش را مهدی معرفی کرد آشنا شدم و بعد از مدتی با هم قرار ملاقات گذاشتیم.

وقتی او را دیدم شوکه شدم چون به من گفته بود ۲۵ساله است اما ۳۴سال دارد. او کارمند نیروی

انتظامی است که البته  این موضوع را مدتی بعد فهمیدم. او به بهانه ازدواج فریبم داد وروز حادثه

(۲۵مهرماه) او با من تماس گرفت وگفت که مادرش می خواهد مرا ببیند من هم از همه جا بی خبر سر

 قرار حاضر شدم وبه خیال دیدن مادرش به خانه اش رفتم. غافل از اینکه مامور پلیس نقشه شیطانی

برایم کشیده است. او با تهدید مرا موردتجاوز قرار داد و فیلمبرداری کرد. سپس تهدیدم کرد که اگر از او

شکایت کنم فیلم مرا در محل پخش می کند.

دختر نوجوان ادامه ماجرا را چنین تشریح کرد: از بلای وحشتناکی که بر سرم آمده بود چند روزی خودم را

در خانه زندانی کرده بودم. از کامپیوترو چت و... بیزار شدم. از همه بدتر من در دام هوس یک کارمند

پلیس گرفتار شده بودم. از دست تهدیدهای این مرد به تنگ آمدم وناگزیر شدم موضوع را برای دوستم

تعریف کنم ونهایتا با مادرم به کلانتری رفتیم واز این مرد شکایت کردم...

این مرد اکنون با قراروثیقه آزاد است و در انتظار محاکمه بسر می برد و قاضی قرار است چه حکمی برای

این مرد نظامی صادر کند..خدا داند... 

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در جمعه 16 آذر1386 و ساعت 17:0 |
کلی سرم شلوغ شده. این چندروزه بهترین روزهای زندگیمه وهرروز اتفاقای خوب می افته گرچه یه

تجربه بزرگ وبهتر بگم یه کابوس وحشتناک را پشت سر گذاشتم اما خوشحالم و خدای خوبم را روزی

هزار بار شکر می کنم...

دیروز جشن سالگرد روزنامه بود وکلی جریانات داشتیم برای  گرفتن کادوی سالگرد.!!

 روزنامه بودیم وسرگرم نوشتن خبر که منشی تحریریه گفت همه برین حیاط روزنامه تا دور هم عکس

یادگاری بگیریم(فکر کنم فردا در ویژه نامه سالگرد چاپ میشه) دکتر توکلی واسماعیلی به همه پرسنل

تبریک گفتن و...

بعد از گرفتن کادوی سالگرد رفتم پیش یه دوستی که از مدتها قبل منتظر دیدنش بودم.از دوستم هم یه

کادوی ارزشمند گرفتم البته این کادو هم به مناسبت سالگرد روزنامه بود و...!!

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در دوشنبه 5 آذر1386 و ساعت 16:34 |
این چند روز خبر دستگیری قاتل ۴کودک در یزد را پیگیری می کردم.  این مرد جانی با داشتن زن و دو

بچه به   ۴  پسر تجاوز کرده وبعد آنها راخفه کرده است. بازپرس پرونده می گفت این مرد بسیار خونسرد و

 بی تفاوت صحنه های قتل را بازسازی می کرد،واقعا از افرادی که ظاهر آرومی دارند باید دوری کرد. این

گونه از افراد انسان های خطرناکیند.

  فدایی روانشناس می گفت اکثر جنایات هولناک توسط افرادی خونسرد انجام می گیرد که هیچ گونه

 سابقه جنون ندارند. این مرد جانی از اسفند پارسال جنایت های سریالیش را آغاز کرده و۲نفر از

قربانیانش پسرهای باجناقش بوده اند که در یک خانه زندگی می کردند.پدر این دو بچه می گفت: هنوز

باورم نمی شود که باجناقم قاتل بچه هایم است. این مرد همیشه مرا دلداری می داد و می گفت بزودی

 بچه هایت پیدا می شوند...

یادم میاد وقتی بیجه پاکدشت را اعدام کردند مسئولان مدعی شدند که تکرار این گونه حوادث بعید است

 گویا اعدام درملا عام بیجه تبلیغی بود برای قاتلان خونسرد دیگر تا نام آنها هم در تاریخ حوادث هولناک

 ثبت شود...

 

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در چهارشنبه 9 آبان1386 و ساعت 12:0 |
بعد از تمام اتفاقات بدی که روز چهارشنبه برام افتاد عصر پنج شنبه سورپرایز شدم! خانواده ام از ۲هفته

قبل بدون اینکه من متوجه شوم برایم تدارک جشن تولد دیده بودند.دوستم ازیک هفته پیش به من زنگ

زدو گفت پنجشنبه تولد دوستشه و من هم دعوتم.سیما اصرار کرد که باید بریم ولی من اصلا حال و

حوصله نداشتم.

پنج شنبه صبح با بهم ریختگی رفتم پیش دوستم،به هیچ عنوان حوصله مهمونی نداشتم تا جایی که

لباس مهمونیمو تو خونه جا گذاشتم(البته این فیلم مامانم بود تا یادم بره ). غروب آژانس گرفتیم و با 

دوستم اومدیم خونمون.ساعت ۸شب بود وبرق های خونه خاموش،در را که باز کردم همه دوستانی که

قراربود سه شنبه بیا ن دیدنم،تو خونه منتظرم بودن تا تولدمو جشن بگیرن..

مهمونی تا ۲صبح ادامه داشت.یه کم حال و هوام عوض شد  اما هنوز بهم ریخته ام...

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در جمعه 4 آبان1386 و ساعت 13:58 |
امروز تولدمه و من ۱۸سالو چند ماهه شدم!

از ساعت ۱۲شب به بعد دوستای خوبم برام پیام تبریک فرستادن و تا الان ادامه داره...

اولین کادومو دیشب از سیما  گرفتم.

دوستام زنگ زدندو احتمالا عصربیان دیدنم.

حس خاصی ندارم فقط این که یک سال بزرگتر شدم.

دیروز ماشین رنومو فروختم وبابا و آرش قول دادن برای کادوی تولدم پراید بخرند.

اتفاقات بعدی هم به مناسبت تولدم ..... تا شب خیلی مونده...

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت 12:11 |
فاخته امروز اعدام شد.

داشتم خبر محاکمه پسر۱۷ساله ای به اتهام قتل می نوشتم که همکارم خبر اعدام فاخته رو داد.

خیلی بهم ریختم چون این زن ۲۴ساله مستحق مرگ نبود. همکارم می گفت پدرو مادرش التماس

می کردند تا دخترشان را اعدام نکنند،فاخته با گریه می گفت که دلش می خواهد زنده باشد...

فاخته ۶دی ماه۸۰دکتر پدرام را در خانه اش در ولیعصر تهران کشت. او پرستار دکتر بودو دکتر به

 او نظر سوء داشت.اگر فاخته به خواسته مرد تن می داد به اتهام زنا سنگسار می شد وچون

 نمی خواست سنگسار شود مجبور شد به خاطر دفاع از ناموسش مرتکب قتل شود...

 نمی دونم این چه قانونیه؟؟؟

حالا اگه در دام یه مرد مزاحم  گرفتار شدیم چه کار باید بکنیم؟؟؟!!؟

در عکس زیر فاخته در حال باز سازی صحنه قتل است

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در چهارشنبه 25 مهر1386 و ساعت 16:28 |
این عکس کلی بهتون انرژی میده. امتحان کنین تا باورتون بشه.

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در سه شنبه 17 مهر1386 و ساعت 18:18 |
 

چند روز پیش در دادگاه  پای صحبت های زن جوانی نشستم که سرنوشت غم انگیزی داشت.اومی گفت من عاشق نوشتنم وقرار شد خودش داستان زندگیش را بنویسد وبرایم میل کند. 

متن زیرنوشته این زن شکست خورده است که بدون اینکه ویرایش کنم می خونید:

 سلام

من مریم هستم 30 ساله از تهران دوست دارم سرنوشتم رو بنویسم تا شاید شماها براتون یک تجربه باشه...

من فرزند سوم (اخر ) یک خانواده متوسط تهرانی هستم که بسیار لوس بار امده دوتا خواهر دیگه من هر کدوم تفاوت سنی زیادی با من دارند و این مسئله باعث شده تا مادرم بیشتر به من توجه کنه رابطم با پدرم هیچ وقت خوب نبوده چون پدر اصلا از جنس مونث خوشش نمی یاد البته هر سه تا خواهر این طوری هستیم ولی من بیشتر از دیگران .خوب تا سن بیست سالگی من که اتفاق خواستی وجودنداره فقط لجبازی با پدر در در مورد تحصیل چون من در هنرستان عاشق معماری بودم ولی بخاطر لجباری گرافیک خواندم .بیست و یک سالم بود که توی یک شرکت خصوصی که مربوط به کی از آشنایان بود کارمی کردم در همین زمان بود که با پسری دوست شدم که پنج سال از خودم بزرگتر بود خوب من دختر بسیار شیطونی بودم ولی چون از اون خوشم امده بود سعی کردم شیطونی نکنم سخت هم بود تا این که اومد خواستگاری و برخلاف میل مادرش ما نامزد کردیم اون همیشه توسرش رویای خارج از کشور بود ومن فکر می کردم در حد یک رویا باقی می مونه ولی متاسفانه به واقعیت تبدیل شد و بعد از هشت ماه نامزدی عقد کردیم و درست یک ماه بعد از عقد اون از ایران رفت به شرط بردن من خلاصه دوسال گذشت توی این دوسال خیلی سخت بود چون با مادرش که مشکل داشتم و خوب تاثیر منفی خیلی زیاد داشت تا اینکه یک کارجدید توی یک شرکت دولتی پیداکردم خدا خیلی دوستم داشت اون موقع بود که فهمیدم حسابی سرکار هستم چون اون تصمیم نداشت من رو ببره پس تصمیم گرفتم جداشم وچون خودم اون رو خواسته بودم پس برای طلاق هم هیچ کمکی نداشتم جز خدا خلاصه توی همین دوران بود که با آقایی اشنا شدم که اون هم از همسرش جدا شده بود و یک دختر داشت که باخودش زندگی می کردوخیلی هم دوستش داشت خلاصه برخلاف ظاهر سردش بسیار انسان عاطفی بود و من همیشه از اینکه خیلی خیلی دیراون رو شناختم خودم رو سرزنش می کنم چون اگر زودتر می شناختمش شاید تلافی زندگی سابقم رو سراون خالی نمی کردم وحالازندگی خوبی درکنارش داشتم خلاصه بعد از جدای ویک سری اشتباهات بچه گانه رابطه دومم هم به شکست رسید البته شکستی عاطفی چون بعداز سه  چهار ماه به من گفت که مریم بهتراگر می تونی ازدواج کنی چون ما به درد هم نمی خوریم من هم که ادم بسیار خودخواهی هستم همون شب تصیم گرفتم اولین خواستگارم رو قبول کنم و مجددا ازدواج کنم این کار صورت گرفت و اونقدر سریع که من ماه بعد در همون تاریخ خونه خودم بودم من ازدواج کردم بدون  شناخت بدون دوست داشتن و بدون عشق فقط از روی خودخواهی و در ضمن بامردی که 14 سال از خودم بزرگ تره خلاصه 4 سال از اون تاریخ می گذره و من فقط به عشق دختر 2 ساله ام و کارم زنده هستم می دونید چرا؟ چون شوهر من بسیار ادم بی احساسیه و برخلاف نفر قبلی راه به دست آرودن دل من رو بلد نیست در ضمن این رو هم بگم من هنوز بعضی اوقات با تنها مردی که دوستش داشتم تلفنی حرف می زنم شاید بیشتر مشکلات زندگی من رو اون حل می کنه تنها کسی که وقتی از دست دادمش افسوس خوردم شاید اگر کمی فکر می کردنم مصیبت  زندگی اولم رو در دوستی با اون تلافی نمیکردم و می تونستم در زندگی خودم به ارامشی که هیچ وقت نداشتم وندارم برسم خلاصه در حال حاضر من ماندم یک زندگی سرد و یک دختر دوست داشتی و یک عشق ...........که حتی از روزهای قبل هم بیشتر هم شده من 50 درصد زندگیم بخاطر دخترم و  50درصد اون بخاطر تنها عشقم همین......... درضمن من زنی هستم که همیشه روی پای خودم وایستادم حتی زمانی که شکست خوردم بازهم به تنهای وبا کمک خداوند بلند شدم نه بنده خدا...........شاید شماها من رو سرزنش کنید ولی عاشق کوره . شرمنده ..

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در جمعه 13 مهر1386 و ساعت 15:48 |
دوستان برام کامنت خصوصی گذاشته بودند که تو از وبلاگ داشتن خوشت نمی اومد چطور وبلاگ زدی!! 

 چند نفر هم گفتندثمرات متاهل شدنه !!!

اما ماجرا از چند روز پیش شروع شد:  یه متهم  به قتل که تو دادگاه خودش و به دیوو نگی زده بود تو اعترافاتش می گفت،روز حادثه موتور سواری رو دیده که فکر کرده اسب امام زمانه ودور سرش هاله ای از نور بوده، ناگهان اسب پر نور بهش گفته که مرد مسافرکشی را با چاقو بکشد...

وقتی اعترافات عجیب متهم رو نوشتم مسئولان روزنامه قسمت بالا رو حذف کردند در حالی که به نظرم قشنگ ترین بخش اعترافاتش بود، علتش این بود که گفتند هاله ای از نور اشاره به رئیس جمهور است ودرست نیست که اززبان متهم نوشته شود!!

برایم جالب بود چون اصلا به اینجاش فکر نکرده بودم.

...واین دردسرهای ما روزنامه نگاراست که جایی بنویسیم تا مجبور به حذف نباشیم...

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در سه شنبه 3 مهر1386 و ساعت 13:10 |
امروز اول مهره ومن هم بیصدا اومدم تو جمع وبلاگ داران! نمیدونم شاید به خاطر اینکه باز پاییز اومدو۰۰۰

نمی تونم وارد مسائل خصوصیم بشم!    بهر حال بیصدا آمدم تا مثل همیشه بنویسم اما این بار در وبلاگ.

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در یکشنبه 1 مهر1386 و ساعت 19:43 |