|
|
هرطور بود باید با او ازدواج می کرد چون نمی توانست بدون این دختر زندگی کند. وقتي براي
اولينباربه خواستگاري مينا رفت، پدر مينا هزار شرط و شروط براي سعيد گذاشت و فقط به او
مهلت داد تا بهكارهايش برسد. ولي دستش خالي بود هيچكس را نداشت كه زير پر و بالش را
بگيرد. ناگهان فكري بهسرش زد. يكي از اقوامش در خانهاي خدمتكار بود و هميشه از وضع
مالي خوب صاحبخانه ميگفت. يكدفعه به ذهنش رسيد كه ميتواند از آنجا دزدي كند. شبانه
به آن خانه رسيد تا صبح در آنجا سرك كشيدصبح زود ساكنان خانه سوار بر ماشين خود از
خانه خارج شدند. چارهاي نداشت. براي رسيدن به دخترمورد علاقهاش بايد دستانش را به
دزدي آلوده ميكرد. خيلي زود خودش را درون ساختمان ديد. كمدها را جستوجو كرد.
مقداري پول و يك سرويس طلا پيدا كرده و آنها را برداشت. سپس به خانه دختر مورد
علاقهاش رفت و به پدر مينا گفت من آمادهام مراسم عقدكنان را برگزار كنيم. پدر مينا با تعجب
به او نگاه كرد سعيد تا ديروز آه در بساط نداشت. او چارهاي نداشت و بايد به قولش عمل
ميكرد. سعيد كت و شلواري نو كه با پولهاي دزدي خريده بود پوشيد. از خوشحالي در پوست خود نميگنجيد. سعيد وقتيجعبه سرويس طلا را باز كرد تا در مقابل مهمانان به
همسرش هديه بدهد، عمه مينا جيغ بلندي كشيد واز هوش رفت. سعيد و همه حاضران در
مجلس عقدكنان به عمه مينا نگاه ميكردند. مهدي سرويس طلا را به گردن مينا انداخت. اما
هنوز چند لحظه نگذشته بود كه پليس كنار سفره عقد دستبند سرد را به دستان تازه داماد زد؛
سعيد ندانسته از خانه عمه مینا دزدي كرده بود....
