تبليغاتX
معبود - روزی که خداوند مرا بدرقه کرد http://webstats.motigo.com/showtag/?COUNTKEY=AEOFIAlP2pUDLRL1kkPhhIjb6ozw&URL=http%3A%2F%2Fseven777.blogfa.com%2F&TITLE=%26%231605%3B%26%231593%3B%26%231576%3B%26%231608%3B%26%231583%3B

 

*روزي که راهي اين دنيا مي کرديم ، سيل باراني بود که از چشمهايم جاري بود ، تو مرا از بهشت خودت

 

مي‌راندي و من بي‌تابانه اميدوار بودم که در آخرين لحظه از اين جدايي صرفنظرکني.

  

 *آرام نزديک شدي.دستانت را دور بدن کوچکم حلقه کردي.شاد شدم .گمانم اين بود که نمي‌تواني از من دور

 

 بماني . گمان مي‌کردم قصد داري باز هم در آغوشم بگيري.

 

*دستانت را محکم دور بدنم پپچيدي.صورتت را نزديک کردي.بوسه‌اي کوچک بر روي گونه‌هايم

 

کاشتي.اشکهايم سرازير شد.دانستم که رفتني‌ام.

 

 *درست در همان لحظه بود که لبهايت را به گوشهايم نزديک کردي.آرام در گوشهايم زمزمه کردي:فراموش

 

 نکن که دوستت دارم .فراموش نکن که محبتم را هرگز از تو دريغ نخواهم کرد . فراموش نکن که خيلي زود

 

 بازمي‌گردي.فراموش نکن که هر گاه دلت برايم تنگ شد تنها صدايم کني، من هميشه همراهتم.

 

*بعد به من گفتی جائی که می ری مردمی داره که می شکننت، نکنه غصه بخوری من همه جا همراهتم

 

تو تنها نیستی، تو کوله بارت عشق می زارم که بگذری، قلب می زارم تا جا بدی، اشک می زارم که

 

همراهیت کنه و مرگ که بدونی برمی گردی پیشم..

 

 

 *و من بی صبرانه انتظار  روزی را می کشم که دستانت را دور بدنم حلقه کني و تنها زمزمه کني:

 

                                                تو بازگشتي نزد خودم.

 

 

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 18:21 |