تبليغاتX
معبود - دست نوشته های زن عاشق http://webstats.motigo.com/showtag/?COUNTKEY=AEOFIAlP2pUDLRL1kkPhhIjb6ozw&URL=http%3A%2F%2Fseven777.blogfa.com%2F&TITLE=%26%231605%3B%26%231593%3B%26%231576%3B%26%231608%3B%26%231583%3B
 

چند روز پیش در دادگاه  پای صحبت های زن جوانی نشستم که سرنوشت غم انگیزی داشت.اومی گفت من عاشق نوشتنم وقرار شد خودش داستان زندگیش را بنویسد وبرایم میل کند. 

متن زیرنوشته این زن شکست خورده است که بدون اینکه ویرایش کنم می خونید:

 سلام

من مریم هستم 30 ساله از تهران دوست دارم سرنوشتم رو بنویسم تا شاید شماها براتون یک تجربه باشه...

من فرزند سوم (اخر ) یک خانواده متوسط تهرانی هستم که بسیار لوس بار امده دوتا خواهر دیگه من هر کدوم تفاوت سنی زیادی با من دارند و این مسئله باعث شده تا مادرم بیشتر به من توجه کنه رابطم با پدرم هیچ وقت خوب نبوده چون پدر اصلا از جنس مونث خوشش نمی یاد البته هر سه تا خواهر این طوری هستیم ولی من بیشتر از دیگران .خوب تا سن بیست سالگی من که اتفاق خواستی وجودنداره فقط لجبازی با پدر در در مورد تحصیل چون من در هنرستان عاشق معماری بودم ولی بخاطر لجباری گرافیک خواندم .بیست و یک سالم بود که توی یک شرکت خصوصی که مربوط به کی از آشنایان بود کارمی کردم در همین زمان بود که با پسری دوست شدم که پنج سال از خودم بزرگتر بود خوب من دختر بسیار شیطونی بودم ولی چون از اون خوشم امده بود سعی کردم شیطونی نکنم سخت هم بود تا این که اومد خواستگاری و برخلاف میل مادرش ما نامزد کردیم اون همیشه توسرش رویای خارج از کشور بود ومن فکر می کردم در حد یک رویا باقی می مونه ولی متاسفانه به واقعیت تبدیل شد و بعد از هشت ماه نامزدی عقد کردیم و درست یک ماه بعد از عقد اون از ایران رفت به شرط بردن من خلاصه دوسال گذشت توی این دوسال خیلی سخت بود چون با مادرش که مشکل داشتم و خوب تاثیر منفی خیلی زیاد داشت تا اینکه یک کارجدید توی یک شرکت دولتی پیداکردم خدا خیلی دوستم داشت اون موقع بود که فهمیدم حسابی سرکار هستم چون اون تصمیم نداشت من رو ببره پس تصمیم گرفتم جداشم وچون خودم اون رو خواسته بودم پس برای طلاق هم هیچ کمکی نداشتم جز خدا خلاصه توی همین دوران بود که با آقایی اشنا شدم که اون هم از همسرش جدا شده بود و یک دختر داشت که باخودش زندگی می کردوخیلی هم دوستش داشت خلاصه برخلاف ظاهر سردش بسیار انسان عاطفی بود و من همیشه از اینکه خیلی خیلی دیراون رو شناختم خودم رو سرزنش می کنم چون اگر زودتر می شناختمش شاید تلافی زندگی سابقم رو سراون خالی نمی کردم وحالازندگی خوبی درکنارش داشتم خلاصه بعد از جدای ویک سری اشتباهات بچه گانه رابطه دومم هم به شکست رسید البته شکستی عاطفی چون بعداز سه  چهار ماه به من گفت که مریم بهتراگر می تونی ازدواج کنی چون ما به درد هم نمی خوریم من هم که ادم بسیار خودخواهی هستم همون شب تصیم گرفتم اولین خواستگارم رو قبول کنم و مجددا ازدواج کنم این کار صورت گرفت و اونقدر سریع که من ماه بعد در همون تاریخ خونه خودم بودم من ازدواج کردم بدون  شناخت بدون دوست داشتن و بدون عشق فقط از روی خودخواهی و در ضمن بامردی که 14 سال از خودم بزرگ تره خلاصه 4 سال از اون تاریخ می گذره و من فقط به عشق دختر 2 ساله ام و کارم زنده هستم می دونید چرا؟ چون شوهر من بسیار ادم بی احساسیه و برخلاف نفر قبلی راه به دست آرودن دل من رو بلد نیست در ضمن این رو هم بگم من هنوز بعضی اوقات با تنها مردی که دوستش داشتم تلفنی حرف می زنم شاید بیشتر مشکلات زندگی من رو اون حل می کنه تنها کسی که وقتی از دست دادمش افسوس خوردم شاید اگر کمی فکر می کردنم مصیبت  زندگی اولم رو در دوستی با اون تلافی نمیکردم و می تونستم در زندگی خودم به ارامشی که هیچ وقت نداشتم وندارم برسم خلاصه در حال حاضر من ماندم یک زندگی سرد و یک دختر دوست داشتی و یک عشق ...........که حتی از روزهای قبل هم بیشتر هم شده من 50 درصد زندگیم بخاطر دخترم و  50درصد اون بخاطر تنها عشقم همین......... درضمن من زنی هستم که همیشه روی پای خودم وایستادم حتی زمانی که شکست خوردم بازهم به تنهای وبا کمک خداوند بلند شدم نه بنده خدا...........شاید شماها من رو سرزنش کنید ولی عاشق کوره . شرمنده ..

+ نوشته شده توسط الهه فراهانی در جمعه 13 مهر1386 و ساعت 15:48 |